در پی دل رفتن

در پی دل رفتن


روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را.
گفت: «ای شهری، من شب و روز به گَزَرخوردن آموخته بودم. این ساعت طعم حلوا چشیدم ،لذت گزر از چشمم افتاد. اکنون، هر باری حلوا نخواهم یافتن، و آنچه داشتم بر دلم سرد شد. چه چاره کنم؟»
چون روستایی حلوا چشید، بعد از این میل شهر کند؛ زیرا شهری دل‌اش را برد، ناچار در پی دل بیاید.

پ‌ن:
گَزَر: زردک، هویچ



#فیه_مافیه
#مولانای‌جان
@jamaat_e_taatil


منبع این نوشته : منبع
حلوا ,روستایی